وقتی که 6 سالم بود تو مدرسه خواهرم، یه کلاس آمادگی بود برای بچه هایی که سال بعد می رفتن مدرسه، منم با خواهرم هر روز صبح پا می شدم و می رفتم آمادگی. اون مو قع همیشه خودم رو نسبت به بچه های مدرسه کوچیک و یک مرحله عقب می دیدم. همه اش انتظار روزی رو می کشیدم که اون دوره تموم بشه و من برم کلاس اول و دانش آموز مدرسه بشم.
وقتی کلاس اول بودم، گاهی بعد از تموم شدن کلاسها باید منتظر مادرم می موندم تا بیان دنبالم و تو اون مدت همه بچه هایی که منتظر بودن رو تو یک کلاس جمع می کردن و یه نفر رو مبصر می کردن، من همیشه از همه کوچیک تر بودم و به خاطر همین مبصر نمی شدم. همیشه دلم می خواست سال بالایی بشم.
کلاس چهارم دبستان که بودم احساس می کردم که اگه برم کلاس پنجم خیلی بزرگ می شم. ولی کلاس پنجم همش منتظر رفتن به راهنمایی بودم.
تو راهنمایی هم فقط به امید رفتن به دبیرستان بودم و تمام دبیرستان هم امید و آرزوم دانشجو شدن بود.
دانشجو که شدم، هر وقت به یه دانشجوی فوق لیسانس می رسیدم فکر می کردم خیلی فرهیخته هست. و البته دانشجوی دکترا رو دیگه انسان کامل می دونستم!
الان دانشجوی سال آخر دکترام، سه چهار ماه دیگه دفاع می کنم و خیر سرم دکتر می شم، اما هنوزم وقتی تو یه جمع منو به عنوان دانشجوی دکترا معرفی می کنن احساسی که دارم درست مثل همون احساسیه که تو آمادگی داشتم و دلم می خواد این مرحله خوار و خفیف دانشجو دکترا بودن رو تموم کنم و برم مرحله بعد!
آخرش چیه خدا می دونه!
نمی دونم این راضی نبودن از شرایطه یا راضی نبودن از خودم؟
|