چنگ زهره

چنگ بنواز و بسوز ار نبود عود چه باک*******آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گیر

 

 

به چای لب نزدی، بوسه از دهان افتاد
برای دلخوشی استکان من بنشین
 سیما نوذری
نویسنده: یاس ׀ تاریخ: ۱۳٩٠/٧/٩ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

دود شوق

 

ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی

جهان و هرچه در آن هست صورتند و تو جانی

بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد

تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی

تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالت

ز پرده ها به در افتاد رازهای نهانی

 

...........

(مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی

مرا مگوی که چه خوانی به هر لقب که تو خوانی)

 

کاش حقیقت داشت...

نویسنده: یاس ׀ تاریخ: ۱۳٩٠/٦/٢٧ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

رها

 

نه بسته ام به کس دل

نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رها رها رها من ...

 

                                                                                تاریخ عکس: 1390مرداد 16
                                                                                   استانبول-تنگه بسفر

نویسنده: یاس ׀ تاریخ: ۱۳٩٠/٦/٢۳ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

ایمان

 

مادر به فرزندش گفت سوره اخلاص را بخوان تا خدا در بهشت خانه ای به تو بدهد

کودک شروع به خواندن سوره کرد سپس دید که مادرش هم شروع به خواندن سوره کرد

کودک گفت مادر نخوان! تو می توانی به خانه من بیایی.

 

این ترجمه متن کوتاهی بود که یک دوست عربم به من داد، از این متن خیلی خوشم اومد به خاطر اینکه نشون می ده چقدر اعتقاد بچه ها عمیقه و با تمام وجود ایمان میارن...

 

نویسنده: یاس ׀ تاریخ: ۱۳٩٠/٦/۱٩ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

امان از دل ناراضی...

 

وقتی که 6 سالم بود تو مدرسه خواهرم، یه کلاس آمادگی بود برای بچه هایی که سال بعد می رفتن مدرسه، منم با خواهرم هر روز صبح پا می شدم و می رفتم آمادگی. اون مو قع  همیشه خودم رو نسبت به بچه های مدرسه کوچیک و یک مرحله عقب می دیدم. همه اش  انتظار روزی رو می کشیدم که اون دوره تموم بشه و من برم کلاس اول و دانش آموز مدرسه بشم.

وقتی کلاس اول بودم، گاهی بعد از تموم شدن کلاسها باید منتظر مادرم می موندم تا بیان دنبالم و تو اون مدت همه بچه هایی که منتظر بودن رو تو یک کلاس جمع می کردن و یه نفر رو مبصر می کردن، من همیشه از همه کوچیک تر بودم و به خاطر همین مبصر نمی شدم. همیشه دلم می خواست سال بالایی بشم.

کلاس چهارم دبستان که بودم  احساس می کردم که اگه برم کلاس پنجم خیلی بزرگ می شم. ولی کلاس پنجم همش منتظر رفتن به راهنمایی بودم.

تو راهنمایی هم فقط به امید رفتن به دبیرستان بودم و تمام دبیرستان هم امید و آرزوم دانشجو شدن بود.

دانشجو که شدم، هر وقت به یه دانشجوی فوق لیسانس می رسیدم فکر می کردم خیلی فرهیخته هست. و البته دانشجوی دکترا رو دیگه انسان کامل می دونستم!

الان دانشجوی سال آخر دکترام، سه چهار ماه دیگه دفاع می کنم و خیر سرم دکتر می شم، اما هنوزم وقتی تو یه جمع منو به عنوان دانشجوی دکترا معرفی می کنن احساسی که دارم درست مثل همون احساسیه که تو آمادگی داشتم و دلم می خواد این مرحله خوار و خفیف دانشجو دکترا بودن رو تموم کنم و برم مرحله بعد!

آخرش چیه خدا می دونه!

نمی دونم این راضی نبودن از شرایطه یا راضی نبودن از خودم؟

نویسنده: یاس ׀ تاریخ: ۱۳٩٠/٦/۱٥ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

خواب و بیداری

 

صبح از خواب بیدار شدم، خوابی که دیده بودم را به یاد آوردم، خوابی بسیار شبیه به زندگی واقعی ام. لحظه ای احساس کردم که چه حیف شد که آن خواب تمام شد، چه لحظات خوشی بود چه لذتی داشت و چقدر با آن زندگی خو گرفته بودم و خوشحال بودم اما همه در یک لحظه و در یک چشم بر هم زدن و بیدار شدن از بین رفت. تنها خاطره ای از آنها به جا مانده و حس خوبی که از کارهایی که کرده بودم به همراه داشتم...

 

 

در همان حال خواب و بیداری پی بردم که زندگی همین است، در لحظه ای با یک چشم فرو بستن بر روی زندگی و بیداری مرگ همه چیز تمام می شود و تنها خاطره های خوب و بد آن باقی می ماند. هر چه وابستگی به آنچه هستیم و داریم بیشتر باشد در لحظه بیداری (مرگ) حس دلتنگی بیشتری خواهیم داشت و هر چه بیشتر به این واقعیت که دنیا خوابی بیش نیست و بیداری واقعی پس از مرگ است ایمان داشته باشیم دل کندن از زندگی راحت تر و زندگیمان بهتر خواهد شد.

 

نویسنده: یاس ׀ تاریخ: ۱۳٩٠/۳/٢۳ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

یک

 

چه تدبیر ای مسلمانان که من خود را نمی دانم
نه ترسا و یهودیم، نه گبرم نه مسلمانم
نه شرقیم، نه غربیم، نه بریم، نه بحریم
نه ارکان طبیعیم، نه از افلاک گردانم
نه از خاکم، نه از بادم، نه از آبم، نه از آتش
...نه ازعرشم، نه ازفرشم، نه ازکونم، نه ازکانم
نه از دنیی، نه ازعقبی، نه از جنت، نه از دوزخ
نه از آدم، نه از حوا، نه از فردوس رضوانم
مکانم لامکان باشد، نشانم بی نشان باشد
نه تن باشد، نه جان باشد، که من از جان جانانم
دویی از خودبرون کردم، یکی دیدم دوعالم را
یکی جویم، یکی گویم، یکی دانم، یکی خوانم
اکر در عمر خود روزی دمی بی او در آوردم
از آن وقت و از آن ساعت از عمر خود پشیمانم

 

مولانا


نویسنده: یاس ׀ تاریخ: ۱۳٩٠/٢/٢۳ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()

 

 

You can do anything , but not everything!

so please focus on the one damn thing that you are doing right now!

 

نویسنده: یاس ׀ تاریخ: ۱۳۸٩/۱٢/۱٠ ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀ نظرات ()


© All Rights Reserved to changezohreh.Blogfa.com / Theme by:
bahar-20